خانه / بازار یوسف / داستانک / # درونت را بنگر

# درونت را بنگر

بازدید: ۷۰۵

درونت را بنگر

درونت را بنگر

گدایی ٣٠ سال کنار جاده ای نشسته بود…
یک روز غریبه ای از کنار او می گذشت .
گدا به طور اتوماتیک کاسه خود را به سوی غریبه گرفت و گفت : بده در راه خدا…

غریبه گفت : چیزی ندارم تا به تو بدهم؟
آنگاه از گدا پرسید : آن چیست که رویش نشسته ای ؟؟
گدا پاسخ داد: هـیچی یک صندوق قدیمی ست . تا زمانی که یادم می آید ، روی همین صندوق نشسته ام .

غریبه پرسید : آیا تاکنون داخل صندوق رادیده ای؟
گدا جواب داد: نه !!
برای چه داخلش راببینم ؟؟ دراین صندوق هیچ چیزی وجود ندارد…
غریبه اصرار کرد چه عیبی دارد؟

نگاهی به داخل صندوق بینداز…
گدا کنجکاو شد و سعی کرد در صندوق را باز کند…
ناگهان در صندوق باز شد و گدا باحیرت و ناباوری و شادمانی مشاهده کرد
که صندوقش پر از جواهر است .

من همان غریبه ام که چیزی ندارم به تو بدهم اما می گویم نگاهی به درون بینداز .
نه درون صندوقی، بلکه درون چیزی که به تو نزدیکتراست ” درون خویش ”
صدایت را می شنوم که می گویی :

اما من گدا نیستم..!

گدایند همه ی کسانی که ثروت حقیقی خویش را پیدا نکرده اند،

همان ثروتی که شادمانی از هستی ست،

همان چشمه های آرامش ژرف که دردرون می جوشد.

منبع: کتاب نیروی حال از “اکهارت توله”
اشتراک‌گذاری این مطلب در:

این مطلب هم جالبه لطفاَ ببینید

آرایشگر بی خدا

# آرایشگر بی خدا

بازدید: ۳۵۱ آرایشگر بی خدا مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *