خانه / شعله هوس / داستان عشق نافرجام منو عشقم

داستان عشق نافرجام منو عشقم

بازدید: ۵۹

داستان عشق نافرجام منو عشقم

 

داستان عشق نافرجام منو عشقم
داستان عشق نافرجام منو عشقم

 

عشق نافرجام

امروز میخوام قصه عشق نافرجامم عشقی که بازی شد و به نفرت تبدیل شد روبنویسم … که به جای دل بستن به دلشکستن منتهی شد!!!

 

یادم میاد روزهای آخر تابستون بود خیلی احساس دلتنگی میکردم آخه قرار بود خواهرم چند روز دیگه بره خونه بخت . حس دلتنگی و تنهایی بد جور عذابم میداد  باید خودموآماده میکردم برای امضاء قرارد جدید با تنهایی و دلتنگی  .

 یادم رفت بگم قبلا” یه شکست عشقی رو هم پشت سر گذاشته بودم عشقی که ۸ سال و ۸ ماه طول کشید تا فقط دو سال با هم زندگی کنیم…..

قصه ازآنجا شروع شد که تو اون روز با شکوه که همه غرق در شادی وشور و…بودند من در گوشه ای از ان مجلس پرشور و شعف  دررویای خودم رنگین کمان زندگیم را نقاشی میکردم و در حالیکه اشکهایم پی در پی به صورتم سیلی میزدند خواهرم را میدیم که کنارعشقش زیباترین لحظات زندگیشو داره به رخ همه میکشه کسی از دل تکه تکه من خبر نداشت عشقی تو دلم نبود که به خاطرش امیدوار باشم من بودم و یه دنیا حسرت…

انشب شب خیلی تاریکی بود من دوباره تنها شده بودم دیگه کسی نبود که صدای گریه هامو بشنوه و بگه چی شده؟ آنشب تمام اشک چشمانم را واسه بالش زیر سرم هدیه کردم ودر سکوت شب تا میتونستم بارونیش کردم

ولی در آنحظه صدایی به گوشم رسید اگر تنهاترین تنها شوی باز هم خدا هست که جانشین تمام نداشته های توست…

صبح شده بود اما من هنوز تو آغوش رختخوابم بودم خورشید خانم انگار شوخیش گرفته بود از تمام زوایای پنجره با زلفای زیباش داشت چشمامو غلغلک میداد

انگار میخواست خبرخوشی رو بهم بده که اونجور به پر و پایم میپیچید خلاصه تسلیمش شدم خونه پره مهمون بود باید به مادرم کمک میکردم خوب یادمه وقتی داشتم موهامو میشستم اشک امانم نمیداد همش گریه میکردمو مشت به درو دیوارمیزدم خدایا چرا زندگیم از دستم رفت یعنی اون ۸ سال و ۸ ماه دنبالم اومد که فقط دوسال با هم زندگی کنیم عجب دنیای بیوفایی…

به هر زحمتی که بود اشکامو پاک کردم و اومدم حاضر بشم واسه مراسم بعدی ..

باز در رویای دور ودراز خودم مژگانم تر شده بود وخودم غرق در قایق حسرت.

که ناگاه تیری به قلبم نشانه رفت تیری که هیچگونه آثار درد و خونی در آن دیده نشد آری این تیر از کمان پسرکی به قلب این دختر نشانه گرفته شده بود او تیرش را درست به هدف زده بود به شاهراه قلبم…

خیلی نگران بود  وقتی خوب نگاهم کرد انعکاس چشمانم تصویری شفاف از عشق وعلاقه بود اما این حس متقابل بود من نیز او را در نگاه اول عاشق دیدم

وقتی عشق را با من معامله کرد تازه فهمید که تیرش به خطا نرفته او صیاد بسیار ماهری بود همچنین تیراندازماهری….

دخترک تصمیم میگیرد در این معامله ریسک کند چون در معامله قبلی ورشکست شده بود دختر بیچاره که در دریای تنهایی و دلتنگی دست و پا میزد در این معامله کفه ترازو رو به نفع کماندار جوان تا میتواند پایین میکشد تا قیمت عشق او را بالا ببرد

اما انگار قهرمان قصه ما نیزدردمند بود اینو میشد از چشمای خسته دستای زحمتکش وچروکهایی که رو صورتش بود به راحتی فهمید او نیز خسته و رنجور بود خسته از آشیانه ای که ویران شده بود و غیر از خودش کوچولویی داشت که او بیشتر در معرض این ویرانی بود …

دخترک بیخبر از بازی سرنوشت تصمیم میگیرد کماندار جوان را به کلبه محقرانه اش دعوت کند و چه زیبا شبی بود روزی که گل و شیرینی زندگی خودم رو از دست کسی هدیه میگرفتم که بعد از خدا به حد پرستش دوستش داشتم

او تمام امید من بود تمام فضای خانه عطر آگین بود به پاس وجود مهمانی که لحظه لحظه وجودم به خاطر او میتپید و به خاطر او زنده بودم…

رشک میبردم به صندلیی که عشق مرا در خود جای داده بود واو چه زیبا مهمانی بود که میزبانانی چون من و پدر و مادرم را داشت که تمام عشقمان را در طبق اخلاص گذاشته بودیم تا به مهمانمان ثابت کنیم که خیلی عزیز است و خیلی عزیزترخواهد شد خانه ما آنروزخیلی نورانی و گلباران و …بود

وقتی ما داشتیم در مورد ساختن آینده ای زلال وشیرین صحبت میکردیم نگو غم در گوشه ای از کلبه کوچک  ما داره واسه خودش لونه میکنه وبه فکر تدارک از دو عاشق دل سوخته هستش چقدر دوستش داشتم تمام زیبائیها رادر وجود  و در نگاه او میدیدم  حاضر نبودم او را با هیچ در گرانبهایی عوضش کنم او لباس حریر من جواهردور گردنم  چتررنگین بالای سرم و بالاخره تمام زندگیم بود ولی افسوس..

من هر روز که میگذاشت بیشتر و عاشقتر از روز پیش میشدم چطور میشد کسی رو اینهمه و بی غل و غش دوست داشت او چه چیزی به من داده بود که من چنین شیفته اش شده بود اما نه این انعکاس عشق پاک و بیآلایش خودم بود من او را با نداشته هایش هم دوستش داشتم منی که همیشه زرق و برق زندگی چشمانم رو کور کرده بود ایندفعه جور دیگری عاشق بودم !

از نرگس تو باغچه بگیر تا شاپرک تو آسمون همه پی به عشق پاکم برده بودند تنها چیزی که بهش فکر نمیکردم جدایی بود ما ظاهرا” بهم محرم نبودیم اما بیشتر از خیلی زوجهای دیگراو را همسر واقعی خودم میدونستم طوری بهش عادت کرده بودم که وقتی نمیدیدمش خون داخل رگهایم منقبض میشد حالا دیگه همه باور کرده بودند که اون نامزد منه از کسی ترسی نداشتم و به قول خودش من بهت قول دادم و همیشه سر حرفم هستم …

با شنیدن این جمله قدمهایم را کاملا محکم و باارده ای قوی یکی پس از دیگری بر میداشتم تا زودتر سرنوشتم با سرنوشت او گره خورد و هیچوقت باز نشود منو عشقم فقط دو ماه با هم زندگی کردیم کوچولویی که روزی او را مانع عشق میان خودمو واو میدانستم روز به بروز مهرش بیشتر تو دلم مینشست آخه خون عشقم تو رگهای او جاری بود

او را از مادری که به دنیایش آورده بود بیشتر دوست داشتم در رویای خودم او را در آغوش خودم میخواباندم و براش قصه شنگول و منگول تعریف میکردم نمیخواستم بترسونمش از گرگ تو قصه. که گاهی ممکنه بجای مادرش بره ها رو گول بزنه و بیاد زندگیشون بعد اونا رو طعمه خودش قرار بده میخواستم فقط جاهای خوبشو واسش تعریف کنم تا باور کنه که هنوزم

آمهای خوب (بهتراز مادرش) هستند که میتونه اغوش گرمشو باز کنه و بگه بیا بغلم جگر گوشه ام اما من زیادی غرق در رویا شدم زمانی چشمانمو باز کردم دیدم آلونکی که واسه خودم درست کرده بودم کم کم داره ترک بر میداره گرمای عشقم بحدی گدازنده شده بود که یه لحظه فهمیدم کارت ورود به زندگی مشترکون سوخته   ناقه زندگیم کم کم داشت به گل مینشست

ولی من در حالت خواب و بیداری بودم  کامل بیدار نشده بودم میخواستم روزگارو گول بزنم و چشمامو ببندم و بگم که من اینا رو باور نمیکنم سعی نکنید بیدارم کنید من باور نخواهم کرد اما اینها فقط خواب نبودند واقعیتهای زندگی دو ماهه من بودند  خیلی سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی اما دم برنیاری .

روزی که ازم جدا میشد بهم گفت به درد هم نمیخوریم ولی افسوس که ندانست من او را برا دردهایم نمیخواستم میخواستم داد بزنم و بگم تو از شکستن چه میدانی که اینطور شکسته شدنم را به رخم میکشی  ….

 

خلاصه رسید اون روزی که نباید میرسیدفراموش کرده بودم خورشید همیشه گرم نمیکند گاهی هم میسوزاند

اما منم مقصرم روزی که گفتی همیشه کنارت خواهم ماند یادم رفت بپرسم کنار من یا خاطرات من؟

روزی که واسه جدا شدنمون گریه میکرد و اصرار بر پس گرفتن عشقش داشت فهمیدم که آنکه میرود فقط میرود و آنکه میماند غصه میخورد و اشک میریزد و بغض میکند ..

 

 

روزی که میرفت التماسش کردم نرو نمیتونی بی من بمونی ایستاد گفتم دیدی نمیتونی جواب داد ببخشید شما……

 

 

تمام ارزوهایم نقش بر اب شدند رنگین کمان زندگیم حالا دیگه فقط سیاه و سفیده

 

من موندم و کلی خاطرات زیبا و شیرینتر از انگبین که به کامش تلخ بود مثل زهر عسل

 

خبر نداشت از دل کوچکم که به وسعت دریا بودو به بزرگی آسمون ابی و به زیبائی ستارگانش

 

او عاشق واقعی نبود !

به شبی فکر میکردم که سر بر بالشی نرمتر از پر قوکنار محبوبترینم در حالیکه زیبایی ماه و ستارگان را تماشا میکنم دیده بر هم نهم و به خلقت زیبای خداوندی شکر کنم

 

 

تیری که دو ماه پیش به قلبم اثابت کرده بود حالا آثار درد و خونش کم کم داره پیدا میشه با هیچ مرحمی قابل درمان نیست قلبی که شکست نمیتوان بهش وصله زد باد بماند تا خاکستر شود

 

 

حالا دیگه میتونم حال پائیزو بفهمم بدونم که چرا تو پاییز برگا زرد میشن و هوا سرد. چون پاییز بهاریست که عاشق شده و تو عشقش شکست خورده

 

اگر تو برای دیگری ساخته شده ای

                                              من برای تو ویران گشتم

 

 

مکانی برایت بهتر از دلم ندارم          دلتنگیش را برایت به لطف خودت ببخش

 

تقدیم به عشق لایزالم   آ

 

منبع : سایت آیلار

 

اشتراک‌گذاری این مطلب در:

این مطلب هم جالبه لطفاَ ببینید

#*هشدار*ماجرای یک پرونده باورنکردنی؛پسری که به سه دوست تجاوز کرد

# پسری که به سه دوست تجاوز کرد

بازدید: ۵۸۶ماجرای یک پرونده باورنکردنی؛پسری که به سه دوست تجاوز کرد     شکایت ٣ …

۲ دیدگاه

  1. زهشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد
    دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

    لعنت به دوست بد منم یه عشق نافرجام داشتم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *