خانه / بازار یوسف / داستانک / حکایتی از عبید زاکانی “خواب و قیامت”

حکایتی از عبید زاکانی “خواب و قیامت”

بازدید: ۱۲۱۴

حکایتی از عبید زاکانی “خواب و قیامت”

حکایتی از عبید زاکانی
حکایتی از عبید زاکانی “خواب و قیامت”

 

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله ه‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»

گفت: می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند…»

نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

حکایتی از عبید زاکانی “خواب و قیامت”

اشتراک‌گذاری این مطلب در:

این مطلب هم جالبه لطفاَ ببینید

# حکایت درخت مقدس

# حکایت درخت مقدس

بازدید: ۲۵۲# حکایت درخت مقدس در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *